|
زندگی مانند بازدیدی کوتاه از یک اسباب بازی فروشی است.
|
در تکاپو بودیم که سر از همه ی اینها در بیاوریم و بلاخره در آوردیم،اما امروز فقط به دنبال نظرات تایید نشده هستیم و جویای آخرین نظرات خوانندگان ،آنقدر هم مصمم هستیم که گاه گداری از روی دلتنگی و ناچاری از گوشی موبایل خود چک میکنیم که در دنیای مجازی که مدیر یک وبلاگیم دنیا دست کیست.
ابتدا دنبال این بودیم که به لینکهای خود بیافزاییم اما حالا برای لینک کردن ناز می کنیم و بی معرفت ها را پاک.
بعد از گذاشتن هر پست دقیقه به دقیقه نظرات تایید نشده را می پاییدیم که مبادا جواب دادن به آن کامنت دیر شود و وقتی به سی تا می رسید روی پا بند نبودیم!
اما حالا با دیدن پنج کامنت میگوییم حالا بگذار به ده تا برسد بعد تایید می کنیم.
ساختن یک وبلاگ وقتی به سرمان می زند که احساس شدیدی به داشتن یک مکانی داریم که خود را خالی کنیم و دیگران فیض ببرند، اما بعد از چند مدت که پر مشغله می شویم و سرمان گرم،دیگر به زور ماهی یک بارهم آپ میکنیم.
دنیای عجیبی است...
اگر زندگی به مرحله ی یکنواخت شدن برسد،هم خود را باختی هم دیگران را از باختنت مستفیذ می کنی.
اندک زمانی است که صدای شکستن موج های دلم را لمس میکنم.
دلم رو به نازکی می رود ،وقتی نبودت را حس می کنم.
از خدا مرگ را می خواهم ،وقتی در رویا به تو فکر می کنم.
شیرین ترین ثانیه عمرم سپری می شود ،وقتی تو را کنارم تصور میکنم.
من همینم که هستم...
پس...
به آرامی می گویم؛ پاک شو و برو...
صبح یک صبح برفی است؛
دریغ از حتی یک گنجشک!
اما من...
کوله ای بر دوشم
چکمه هایی محکم
یک کلاه ویک عصا برای وقت مبادا؛
یک پشتکار قوی
یک اراده بی حد
با یک مغز کوچک به اندازه یک زالزالک
نگاه های تاسف بار یک پیرمرد رفتگر
و غرغرهای زیر لب...
لیکن عزم راسخم را فارغ نمیکند؛
زدن دل به دریا
گفتن هرچه باداباد
ذهن تهی ام را پرکرده است،
دور شدن از فکرو خیال
فرار از روزمرگی
و نادیده گرفتن چشمان رفتگر،
ارتفاع قله را برایم کوتاه تر میکند.
من می دانم که با رسیدن به قله فریادهای درونم خنثی می شود،
و می دانم که سوراخ های عمیق توهماتم پر می شود،
ساعت به ساعت به خشکی لبهایم اضافه می شود
و من برای تر کردنش
افسوس لحظه های گذشته را می خورم...
به قله نزدیکتر شدم
یک قدم ...دو قدم ...سه قدم ...
زانو می زنم وبه آسمان شگفت انگیز بی ستاره می نگرم،
و سر به سجده می گذارم،
و...در فراسوی آسمان پرواز می کنم
و دیگر آن دیوانه نیستم؛
چون من مرده ام.

بهانه گیری پشت بهانه گیری،تند تند و پشت سرهم...کم کم تبدیل به آدمی شدم که هویتش را از دست داده و خودش نیست.ایجاد سوء تفاهم های بزرگ و نابخشودنی...شکستن غرور و ضربه ی روحی زدن اونم به یه مرد!خودم هم میدانم این کار هرکسی نیست!کار فقط کار خودم است...
زمانی که هزاران بار التماس میکردی ابله عاشقت هستم!و من فقط و فقط سکوت میکردم وهیچ نمیگفتم.وقتی که دستهایم را میگرفتی و چشم از چشمام برنمیداشتی و میگفتی دوستت دارم ،تنهام نذار ،جواب من باز سکوت بود و سکوت.
بهم میگفتی که از سنگم ،پیش من از خدا گله میکردی که چرا کسی که دوسش داره بی احساسه... و من باز سکوت ....
گاهی میان خواهش هایت گریه میکردی و میخواستی پنهانش کنی اما نمیتونستی...
میگفتی که کم کم ازم ناامید شدی وعشقت روز به روز کمرنگ میشه بهم گفتی خدافظ اما دوباره برگشتی ،ولی من باز حرفم سکوت بود...
بلاخره رفتی...و من باز سکوت....
انکار پشت انکار...همیشه همینجور بودم...هیچ وقت رک و راست نگفتم که عاشقتم،نگفتم که لحظه لحظه زندگیم به خاطر تو سپری میشه،نگفتم که شبها در رویابافی هایم تو را به زندگی آینده ام
می بافم و در آخر یک گره کور میزنم تا دیگر باز نشود،نگفتم که در دفتر خاطراتم حتی اسمی از تو نبردم چون تو و وجودت به طور کامل در ذهن و جانم مانده اید.
مطمئنم ندیدی زمانی که میگفتی دوستت دارم من رنگ لپ هایم برمیگشت و آب میشدم،چون انقدر سرم پایین بود که گردنم چانه ام را حس می کرد...
تنهایی من فقط با گریه پر میشد و بس.......
این معنای تقریبی شکست است همین ....!
ب.ن:یه معذرت خواهی بزرگ به همه دوستام بابت تاخیر!حال و روز خوبی را نگذراندم!

صدا در گلویم خفه شده است...چیزی به اندازه سیب را در گلویم حس می کنم که نه بالا می آید و نه پایین می رود...سرفه های مکرر هم کاری از پیش نمی برند.سالهای زیادی است که آنجا سکنی گزیده،آن را به اندازه چشم هایم قبول دارم، آنقدر با هم انس گرفتیم که وقتی کوچکترین تکانی بخورد دستش را می خوانم ودیگر چیزی نمی گویم ،این شده عادت همیشگی ام...
گاهی احساس می کنم این سیب درشت فقط وفقط در گلوی من که باریک تر از سوراخ قفل در است ،مانده و تکان نمی خورد...اما امروز فهمیدم کسی که در رویاهایم میشناسمش هم مانند من است...از آن روزها زمان زیادی می گذرد ...اما من نمیدانستم.
قبل ترها ؛جمله های درونش را تیک می زدم واو قلقلکش می آمد...ولی چیزی نمیگفت ...چون سیبی بزرگتر از سیب من در گلویش بوده ...افسوس....
و حالا؛ثانیه های گذشته را سوزاندم ولی خاکسترش را هنوز در دلم حمل میکنم.رنگ دلم رو به سیاهی می رود...
عجب موجود عجیبی...هم سیب در گلویش دارد و هم دلش سیاه است...

موبایلم را خاموش و داخل کیفم میگذارم،فاصله ی کیف را از خودم زیاد می کنم...آنطرف تر باش بهتر است!روزنامه را تا می کنم و آن را به سبزی فروشی که چند قدمی من است میدهم...تو را خواندم پس دیگر نباش!چای را ازمردی که داد میزد چای چای خریدم و با یک حبه قند نوشیدمش...دیگر تشنه نیستم!کفشهایم را هم پایین ،کنار صندلی جفت کردم...شرمنده،خداحافظ!
دستانم را به دو طرف باز میکنم و به پشتی نیمکت تکیه میدهم...می خواهم ثابت کنم که استوارم!به دور خیره می شوم...نفس میکشم ونفس..... دیدمش خودش است،بله خود خودش است...همیشه چشمانم تیز بوده!
نزدیک تر بیا.....جلوتر.....جلوتر......جلوتر.....اوه چرا لباس نپوشیده،همیشه فکر میکردم لباس تنش باشد.خوب است جلوتر نیا تهی تر از این نمی شوم، آماده ام، برویم؟

همیشه از بچگی توی گوشمون خوندن که آدم باید کارکنه تا نون حلال سر سفره بیاره،بزرگتر که شدیم بهمون گفتن حق کسی رو بالا کشیدن آخر عاقبت نداره،و بزرگتر که شدیم فهمیدیم نباید از بیت المال استفاده شخصی کرد.
پدر و مادرهای یه کشوراسلامی همه ی این نصیحت ها رو تو گوش فرزنداشون زمزمه کردند،بعضیا این نصایح رو آویزه گوش کردند و بعضیا از یه گوش شنیدند و از گوش دیگر به در کردند.
شاید به نظر بیاد کسانی که حرف گوش کن پدر ومادرشون بودن امروز درستکارترین انسان و در آخر رستگار میشوند و آنهای دیگر هیچ...
اما میبینیم انسانهای به ظاهر رستگار اون دنیا تو در آوردن نون شب این دنیاشون موندن.و حالا که مثه هرسال جشن شکوفه ها شروع شده و بچه ها کفش نوشون رو به پا میکنند و کیف جدیدشون رو به رخ میکشند،فرزندان این قشر فقط باید نظاره گر باشند.
و آنهای دیگر امروز با سه هزار میلیارد تومان ناقابل خودشان را باد میزنند.ما که نمیدونیم زندگی آخرشون چه جوریه اما هرچه هست برای لحظه لحظه و ثانیه ثانیه ی زندگی امروزشون سراسر مرفهی و بی دردی است.
خـــــــــدا رو شـــــــــکر که خــــــــــدا دو تــــــــــا گـــــــــوش به آدمـــــــــا داد!

تجربه ی من حس تنها بودن است، آن را به زلالی آب لمس می کنم، آرام می گیرم ودر سکوت غرق می شوم.
تجربه تجربه ست اما تجربه ی تنهایی را هرکسی با خود حمل نمی کند،یا شریک می گیرند یا دست به سرش می کنند.
اما افسوس که نمی دانند لذت تنهایی بیشتر از نگرانی آن است!
ناله های شبانه پدررا هرگز فراموش نمیکنم وغروری که اجازه ریختن اشکهایش را نمی دهد وسرخی چشمانش را همچنین...
قایق را در آب می اندازم،موج هارا پشت سر می گذارم و همچنان پارومیزنم.به هیچ جا نمیرسم،چشمانم باز است اما در رویا هستم،رویایی که در آن همه چیزرا خوب تمام می کند ولی واقعیت چیز دیگری را می گوید.
وقتهای زیادی را در کنارش بودم،تنها اوبود که اوقات تنهایی ام را پر میکرد.با او به اوج می رسیدم و به بهشت می رفتم.
در کنارش حس خوب زندگی کردن را فهمیدم.بازی های کودکانه،دنبال شاپرک ها دویدن و لذت خوش لمس کردن بالهایشان،لب دریا رفتن و صدف جمع کردن و ماسه بازی را تا وقتی در زمین هستم فراموش نمی کنم.
گریه نمی کنم،اشکی نمی ریزم،فقط خیره مانده ام.صدای موجها وبالا پایین رفتن ماهی ها را حس نمی کنم.فقط فکرم از او پرشده است.
چهره پدر را به خاطر می آورم،او تنهاست تنهاتر ازمن و تنهاتر از او...
آن لحظه است که سیلی از اشک روی صورتم حس میکنم و چیزی از درونم می گوید که باید برای هر بود و نبودی گریه کنم.
قاصدک ها همیشه خندانند.خبرها را می برند و می آورند .لحظه ای درنگ باعث میشود که قاصدک را باز دارم و خبرش را آشکار کنم.گاهی خطر را باید به جان خرید و لمسش کرد.گاهی باید بی محابا روبه روی قاصدک ایستاد واورا از ادامه حرکت باز داشت.
اما شاید سر سختی قاصدک باعث شود از هدفم دور شوم ، من ناامید نمی شوم اما انگار امید قاصدک بر من غلبه می کند.
قاصدک کاملا مجوف است ولی توانش از من هم بیشتر است، طوری که جلودارش نیستم و باز می رود و به طرز شدیدی محتاطانه عمل می کند.
ساختمان محاذی قاصدک بود اما آن ساختمان سر به فلک کشیده را هم پشت سر می گذارد وداخلش می رود و آنچه نباید بشود می شود و خبرش را به مقصدی که برای رسیدن به آن خود را به آب وآتش زد می رساند هرچند که آن خبر ناخوشایند باشد.
ب.ن:دیشب آسمان مملو از ابر بود ابرهایی که میخواستند عقده پنهانشان را خالی کنند وتا می توانستند هی باریدندو باریدندو باریدند.واز طرفی صدای رعدشان هم کل شهر را پر کرده بود.هی رعد هی برق هی رعد هی برق.از برقش نپرس که اتاق مرا به سپیدی صبح روشن میکرد ومن بیشتر از پیش خود را زیر پتو میکشیدم تا شاهد این لحظات وانفسا نباشم.واز انجایی که اقبالم بلند است تختخوابم درست زیر پنجره اتاق است.خلاصه من تا خود سحر بیدار ماندم.گمان مبرید که من یک دختر ترسوهستم، خیر فقط کمی قوه تخیلم وسیع است وبس.